تبليغاتX
مشق عشق


مشق عشق

بگذارید و بگذرید ببینید و دل مبندید چشم بیاندازید و دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...



وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي چه حس قشنگيه كه ببيني وبت تولدشه

امسال تولدم يه جوراليي جالب نبود هر سال تولدم رو با بچه ها جشن مي گرفتيم اما امسال روز تولدم تنها بودم!!!

نمي خوام آرزوي تولد گرفتن تو دل وبمم بمونه همه تو اين جشن تولد مهمونن هر كي دلش خواس بياد .......پارسال به كل تولد وبم يادم رفته بود يادم رفته بود چون يه داشتم واسه يه هدف بزرگ تو زندگيم تلاش ميكردم حالا اينكه بهش رسيدم يا نرسيدم واسه خودمم زياد مهم نيس مهم راهي بود كه رفتم و الان با افتخار دارم بهش نگاه ميكنم .....

امسال اولين تولد رو واسه وبم گرفتم يه جورايي آخريشم هس....

نمي دونم چه جوري بايد به وبم بگم كه اين روزا ديگه روزاي آخري هس كه دارم بهش سر ميزنم نمي دونم چه جوري بايد خودم اينو قبول كنم!!!!

اما ديگه نمي خوام اينجا بيام چند روز پيش داشتم پستاي اولي رو كه گذاشته بودم تو وبم رو مي خوندم ديگه داشت گريه ام مي گرفت حس بديه جدا شدن از چيزايي كه وحشتناك دوسشون داري نمي دونم چرا مي خوام برم اما يه حسي داره بهم مي گه تادير نشده بايد كوله ات رو ببندي و بري.....

دلم واسه همه اون روزايي كه مي اودم و به اين وب سر ميزدم تنگ ميشه وحشتناك تنگ ميشه من عاشق وبم بودم من اينجا رو خيلي دوسش دارم خيلي....

دلم واسه همه اونهايي كه ميومدن اينجا و كامنت مذاشتن تنگ ميشه دلم واسه كسايي كه مسافرهاي چند روزه وبم بودن هم تنگ ميشه....دلم واسه محمد رضای عزیز،بهنام خوب ،پنگوئن خزر مهربون و با معرفت دلم واسه باران جون خودم واسه فرهام که ازش خیلی وقته خبر ندارم دلم واسه جعفر مرادی واسه آبجی آیدا واسه  همه و همه تنگ میشه واسه همه چی همه اتفاقای خوب و قشنگی که تو این وب اتفاق افتاد واسه تموم کامنتایی که به هر دلیلی اینجا نوشته میشد دلم واسه همه چی تنگ میشه...

تموم سعي خودم رو ميكنم كه ديگه نيام اينجا ، ديگه اينجا آپ نشه حداقل براي چند ماه اما اگه دلتون خواس كامنت بذارين شايد يه روزي دلتنگي مجبورم كرد كه بيام اينجا اونوقت حتما ميخونم كامنتاي خوشملتون رو اگه هم كه دوس ندارين ديگه اينجا نياين اين وب حذف نمي شه چون توش كلي خاطره دارم نميخوام خاطره هام رو بريزم دور ولي ديگه آپديت نميشه امیدوارم سست نشم و روی تصمیمم بمونم... از تموم ادماي دوست داشتني كه ميومدن اينجا ممنونم تا به حال بهتون نگفتم اما همتون رو خيلي خيلي دوست دارم  خیلییییییییییییییییییییییی ....

واستون كلي ارزوهاي قشنگ مي كنم مطمئنم كه هيچ وقت فراموشتون نمي كنم.....

از همتون مي خوام اگه از دستم ناراحت شدين و رنجيدين منو ببخشين و حلالم كنين....

دوستتون دارم.

قاصدك...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 3:10 PM توسط قاصدک(MTN)| |

شیطان مسئول فاصله هاست

گفت:کسی دوستم ندارد می دانی چقدر سخت است، این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی.حتی تو هم بدون دوست داشتن...!

خدا هیچ نگفت.
گفت:به پاهایم نگاه کن! ببین چقدر چندش اور است. چشم ها را آزار می دهم. دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند. مرا می کشند. برای اینکه زشتم. زشتی جرم من است.
خدا هیچ نگفت.
گفت: این دنیا فقط مال قشنگ هاست. مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها. مال من نیست.
خدا گفت: چرا مال تو هم هست.
خدا گفت:دوست داشتن یک گل دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست. اما دوست داشتن یک سوسک دوست داشتن «تو» کاری دشوار است.
دوست داشتن کاری است آموختنی. و همه کس رنج آموختن را نمی برد.
ببخش کسی را که تو را دوست ندارد.زیرا که هنوز مومن نیست.
زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است.
مومن دوست میدارد. همه را دوست می دارد ، زیرا همه از من است. ومن زیبایم و زیبایی، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند. زشتی در چشم هاست. در این دایره هر که هست نیکوست. آن که بین آفریده های من خط کشید ، شیطان است. شیطان مسئول فاصله هاست. حالا قشنگ کوچکم! نزدیک تر بیا و غمگین مباش.
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نا زیباست.



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2:29 PM توسط قاصدک(MTN)| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خدمت خوانندگان جان و گرام مشق عشق:::

خوبین خوشین؟اوضاع بر وفق مراد می گذره؟؟؟؟

دیگه زمستونم تموم شو جاش بهار داره میاد ارزو می کنم این سالی که داره میاد واسه همه مون بهترین سال باشه ایشالا....

تا دیر نشده بریم سراغ این ÷ست که یه عالمه توش احساس و عاطفه اس یه عالمه ارزوهای خوشمل و جالب که کلی با ارزوهای ما ادم بزرگا فرق می کنه من که با خوندن بعضیاشون گریه ام گرفت!!!

عید همه تون مبارک شرمنده که نمی تونم بیام بهتون تک تک سر بزنم و تبریک بگم (این روزا خیلی سرم شلوغه)...

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!

******************************

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی/ ۷ ساله)

******************************

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. می‌تونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری/۹ ساله)

******************************

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی/۷ ساله)

******************************

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری/ ۱۰ ساله)

******************************

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان/ ۹ ساله)

بقیه آرزو های زیبای کودکانه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 3:14 PM توسط قاصدک(MTN)| |

اینجا همه هر لحظه می‌پرسند:
« حالت چطور است؟ »
اما کسی یک بار
از من نپرسید
« بالت . . . »

*****

تقصیر من نبودکه با این همه . . .
که با این همه امید قبولی
در امتحان ساده‌ی تو رد شوم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
                   که من
                             بد شدم

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 11:56 AM توسط قاصدک(MTN)| |

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 9:58 AM توسط قاصدک(MTN)| |


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 5:9 PM توسط قاصدک(MTN)| |

گاهی دلم ازهرچه آدم است میگیرد...گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد نه به شکل "دوستت دارم" نه به شکل"بی تومیمیرم"...ساده شاید،مثل"دلتنگ نباش امیدت به خداباشد....فردا روز دیگری است

ما بودیم بچه های کارتون های سیاه و سفید

کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند

ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه

دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم

توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم

آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند

آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند

و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم

شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم

اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم

ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی

ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام

ما چیپس نداشتیم که بخوریم

حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم

ما ویدیو نداشتیم

ما ماهواره نداشتیم

ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است

ما خیلی قانع بودیم به خدا

صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی

یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش زبان

زنها توي فیلمهای تلويزیون ما، توی خواب هم روسری سرشان می کردند

حتی توی کتابهای علوم ما زنها هم باحجاب بودند

ما فکر می کردیم بابا مامانهایمان، ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم، موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم

جرات نداشتیم شماره بدهیم، مبادا گوشی را بابایمان بردارند ...

ما خودمان خودمان را شناختیم ...

بدنمان را، جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم ...

هیچکس یادمان نداد..

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل...

نسلی که عشق و حالهایشان را توی «شهرنو»ها و کاباره های لاله زار کرده بودند ...

و نسلی که دارد با «فارسی وان» و «من و تو» و «ایکس باکس» و «فیس بوک» بزرگ می شوند ...

و جالب كه هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند...

ما واقعاً نسل سوخته هستيم...

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 2:52 PM توسط قاصدک(MTN)| |

ديوارهاي خالي اتاقم را

از تصوير هاي خيالي او پر مي كنم

خداي من زيباست

خدداي من رنگين كمان خوشبختي ست

كه پشت هر گريه انعكاسش را

روي سقف اتاق مي بينم...

من هيچ با زبان كهنه صدايش نكرده ام...

و نه لاي بقچه سجاده رهايش...

و او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و من در نهايت حيرت ...

حالا گاه گاهي كه بهم خيره مي شويم 

تشخيص خدا و بنده

چه سخت است...!!!

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 4:58 PM توسط قاصدک(MTN)| |

دلم را سپردم به بنگاه دنيا ...

و هي آگهي دادم اينجا و آنجا و هر روز براي دلم مشتري آمدو رفت...

و هي اين و آن سرسري آمد و رفت ....

ولي هيچ كس واقعا اتاق دلم را تماشا نكرد...دلم قفل بود...

كسي قفل قلب مرا وا نكرد..

يكي گفت : چرا اين اتاق پر از دود و آه است :

يكي گفت : چه ديوارهايش سياه است!!!

يكي گفت : چرا نور اينجا كم است ؟

و آن ديگري گفت : و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش دلم ماند بي مشتري....

و من تازه آن وقت گفتم :

خدايا تو قلب مرا مي خري؟

و فرداي آن روز خدا آمد و توي قلبم نشست و در را به روي همه

پشت خود بست و بست...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 4:43 PM توسط قاصدک(MTN)| |

درگير ساعت هاي دنيا

دلتنگ شادي هاي شيرين

بي چتر و باراني نشستيم

محكوم باران هاي سنگين

در گير و دار آرزوها

روياي شيرين ِرسيدن

بي تاب از عشق تو گفتن

بي بال از دنيا پريدن

اي عشق طاقت سوز من واي ف

انوس اين دنياي بيدار

ديدار با لمس تو ممكن

پرواز از دست تو دشوار

اين سنگ ها، اين نارون ها

رد عبور كاروانی ست

اين اسمهاي ساكت و سرد

از غربت دنيا نشانی ست

با من گلوي تشنه اي ماند

اين ابرها باران ندارند

پايان اين افسانه ها كو؟

افسانه ها پايان ندارند

مثل كبوترهاي عاشق

كاش اين دل زخمي رها بود

آن سيب هاي چيده ي سرخ

شيريني دنياي ما بود                                                                     عبئدالجبار كاكايي

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 2:49 PM توسط قاصدک(MTN)| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستاي بهتر از آب روان...

حال و احوال چه طوره خوش مي گذره ؟ چه خبرا ؟

من كه بيكار تو خونه هي از اين اتاق مي رم تو اون يكي اتاق از اون يكي اتاق مي رم تو اين يكي اتاق

خواستم بيام و بگم فعلا شايد يه هفته اي نباشم درسته شايد خيليم بودنم با نبودنم واستون فرقي نداشته باشه ولي حالا از ما گفتن

دلم واسه اينجا و آدمايي كه ميان اينجا خيليييييييييييييييييييييييييييي مي تنگه دوستتون دارم شديد

                                                                                                             فعلا خداحافظ....

مراقب قلب ها باشيم

 وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم

هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند...

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 12:56 PM توسط قاصدک(MTN)| |


خداوندا ...

نمي دانم در كدامين بيراهه دست تو را رها كردم،

اما اين را خوب مي فهمم كه

اگر شكستهاي ديروزم را مي فهمم

براي اين است كه

تو دستم را دوباره گرفتی...

- جاده زندگي نبايد صاف باشد خوابمان مي گيرد....دست اندازها نعمتند.....

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 10:36 AM توسط قاصدک(MTN)| |

گفته بودم زندگي زيباست

                                 گفته و ناگفته نكته ها اين جاست

 آسمان باز،آفتاب زر،باغهاي گل 

                                       دشتهای بي در و پيكر

 سر برون آوردن گل از درون برف

                                     تاب نرم رقص ماهي در بلور آب

 بوي خاك،عطر باران خورده در كهسار

                                    خواب گندم زارها در چشمه مهتاب

 آمدن،رفتن،دويدن

                                     عشق ورزيدن...

 در غم انسان نشستن

                                پا به پاي شادمانيهاي مردم

                                                                               پاي كوبيدن....

 كار كردن،كار كردن،آرميدن

                                گاه گاهي

                                                زير اين سقف سفالين بام هاي مه گرفته

 قصه هاي در هم غم را از نم نم باران شنيدن....

                                                       تكان گهواره رنگين كمان را در كنار بام

                                                                                                       ديدن

 يا شب برفي...پيش آتش ها نشستن

                                                   دل به رؤياهاي دامنگير و گرم شعله بستن...

 آري آري زندگي زيباست...

                                                  زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست...

 گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست ور نه

                                          خاموشي است و خاموشي گناه ماست...

 پ ن 1:سلام

 پ ن 2:بالاخره كنكورم تموم شد حالا بايد تا نيمه دوم مرداد سماق بمكم...!!!!

 پ ن 3:دست گل همتون درد نكنه.دوستتون دارم بي نهايت

 پ ن4ري آري زندگي زيباست...

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 6:30 PM توسط قاصدک(MTN)| |

سلام دوستاي گلم ، خوبين ؟ خوشين ؟ دست گلتون درد نكنه ، به خاطر حرفاي آرامش دهنده تون ..

واااااااااااااااي ! امروز آخرين روز رفتن به مدرسه بود ، آخرين روز ديدن برو بچه هاي 402 ، اخرين روز ديدن محبوبه دختر سرايدار مدرسه ! اخرين روز شنيدن هياهوهاي بچه ها! آخي 4 سال تمام پشت اون مدرسه نشستيم با گريه هاي همديگه گريه كرديم و به خنده هاي هم خنديدبم ..

يادش بخير ! چه قدر پشت سر معلما حرف زديم ، تا حرف مي زد سوتي مي گرفتيم و كلي با ها مي خنديديم ،

يادش بخير چه قدر روز اول مهر بدون نيمكت بوديم ! يادته افسانه ! چه قدر امتحان لغو كرديم ، چه كيفي كرديم ، اين چند سال و اندي كه با هم بوديم ، من كه خيلي دلم واسشون تنگ مي شه !

دوستاي گلم چه قدر از شماها واسشون گفتم ! يكي هست هميشه من رو صدا مي زنه خانوم دكتر ! يكي بهم  ميگه آبجي قاصدك ! خداييش چه دوره  قشنگ و جالبي بود .

مي خوام امروز اسم همه دوستام رو تو اين پست واستون بيارم كه بشه يه خاطره ، يه مدرك ‌، يه سند كه دو رو ديگه كه به جايي رسيديم همديگه رو فراموش نكنيم .

اول از همه از اعضاي گروه هشت پا شروع مي كنم (منو سه تا از بهترين بچه هاي 402 ، كه چون 4 تا بوديم و هشت پا داشتيم اسم  گروهمون شد . هشت پا!!) حانيه جانم ، كه يكي از بهترين دوستامه ، يه بچه ي خيلي بامعرفت و البته يه كمي زودجوش  و دلنازك ! افسانه دوست گل خودم كه چه همه با هم خاطره داريم يادته سر ماجراي تاكسي گرفتن !!!

و زهراسومين عضو گروه هشت پا ! يه دختر پاك و مهربون كه توي 18 سال عمرش تقلب نكرد ! دوست دارم زري جون !!!

بهاره جون يكي از بچه هاي درسخون كلاس كه هميشه سر امتحان لغو كردن با ما دعوا داشت كه من خيلي خوندم اما بنده خدا!! اخرشم امتحان لغو مي شد و طفلي مجبور مي شد كل درس رو يه بار ديگه بخونه ! حلالمون كن بهاره جون ..

مليحه و سوسن و مريم ، بچه هاي نيمكت پشتي كه يه ريز حرف مي زدن ، مليحه جون دلم خيلي برات خواهد تنگيد ..

زهرا و مژگان يادتون چه قدر با هم رفتيم كتابخونه !! آخرشم فقط حرف مي زديم و نمي خونديم ! يادش بخير .

شيماي عزيز كه هميشه تو امتحانا اون اميد من بود و من اميد اون ، چه تقلبي كرديم سر امتحانا!

سارا و مرضيه عزيزم ! كه خيلي دلتون پاك بود دلم براتون تنگ مي شه !

سپيده جان كه تو امسال خيلي کم رنگ بودي ! اما مطمئنم تا آخر عمرم تيكه هاي باحالي كه به معلما مي گفتي يادم مي مونه !

فرحناز يكي از بجه هاي باحال كلاس ! يادته چه قدر سر كلاس شيمي خوابيدي ! چه قدر باهاش جرو بحث كردي !!

سيما جون يكي از دوستاي باحال خودم ، دوست دارم عزيزم .

مونا جون كه تقريبا يكسال با همديگه پشت ميز كتابخونه تست حل كرديم و درس خونديم دعا مي كنم علوم آزمايشگاهي قبول بشي عزيزم .

فرزانه جون رتبه 3 كنكوز 90 ! عزيزم خيلي دلم واست تنگ مي شه ، دوست دارم بي نهايت .

مهين و مريم و عاطفه جان ! حلالمون كنيد به خاطر اينكه تو اين سال خيلي اذيتتون كرديم ، فراموشتون نمي كنم .

سميه و اعظم و زهرا و فاطمه واسماء دوستتون دارم و آرزو مي كنم به تمام روياهاتون برسين .

آخ آخ داشت يه نفر يادم مي رفت نيره ! يه دوست عجيب و غريب و دوست داشتني ! نيره جون دلم خيلي برات تنگ مي شه تو تمام اين 18 سال با هيچ كسي مثل تو آشنا نشده بودم ! دوستي با تو خيلي هيجان داشت ، يادته آبجي  شبايي كه با هم پشت تلفن گريه مي كرديم ، روزايي كه با هم مي خنديديم ! يادته هميشه پشت تلفن اون قدر با هم حرف مي زديم كه داد مامانت و مامانم در مي اومد كه چه خبره مگه شما همديگه رو تو مدرسه نمي بيين ؟ آبجي مي دونم اگه بخوام هم كه نمي خوام نمي تونم فراموشت كنم .

از صميم قلب برات دعا مي كنم كه همه ي اتفاقاي خوب و قشنگ بعد از اون همه ماجرا كه تو گذرونديشون واست اتفاق بيفتن و معناي آرامش حقيقي رو خيلي زود حس كني !

دوستاي خوبم اگه اجازه داد حتما قصه زندگيش رو چون خيلي مفيده!!!!!!! واستون مي نويسم.....

 دوستتون دارم !

از شما دوستاي مجازي !!! هم خيلي ممنونم از امروز به بعد ديگه بچه ها رو خيلي كم مي بينم بايد قول بدين

هميشه و تا زماني كه مشق عشق برقراره تنهام نذارين !!! به خاطر همه خوبياتون ممنون ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 2:47 PM توسط قاصدک(MTN)| |

...دلم این روزا ، خيلي آشوبه ،نگرانم ، فكرم بد جور مشغوله ، گيج مي زنم !!!! حوصله هيچ كس و هيچي رو ندارم ، حوصله فك كردن به شدنا و نشدنا رو ...، خودم و تست و كتاب رو به هيچ وجه ندارم ...

حوصله فك كردن به دو ماهه ديگه ، اين روزا فكرم پر شده از ساعتاي مطالعه بچه هاي تيزهوشان و نمونه .....، پر شده از تستاي حل نكردم ، پر شده از درصداي نجوميم  تو آزمونا ، فكرم خيلي مشغولمه ، ذهنم پره از اگر و اگر و اگر ...

گاهي وقتا حوصله فك كردن رو هم ندارم ، گاهي وقتا دوس دارم گيج بزنم ، نفهمم يا حتي خودم رو به نفهمي بزنم ....

آخه خيلي سخته، ۱۲ سال پشت ميز و نيمكت ها ي چوبي و سفت و سخت نشستن و اون وقت فقط تو ۴ ساعت ناقابل معلوم بشه مي خوان بهت بگن خانوم دكتر يا پشت كنكوري ...!

استرس ندارم اما يه ترس ، يه نقطه ي كور ، يه فكر دائمي ....، نمي دونم واقعا چيه ؟!‌

اما مي دونم اين روزا خيلي درگيرم كرده ...

فك كنم اين روزا يكي رو خيلي فراموش كردم ، يكي كه نفس نفس زندگيم و مديون اونم ، كسي كه لحظه لحظه پشتم بود و من هيچ وقت نديدمش ! داره بارون مياد ... دلم هواي خدا رو كرد ... اوني كه هروقت دلم گرفت رفتم پيشش  هيچ وقت نگفت آخه دختر !‌تو چه قدر پررويي كه بازم اومدي ؟!بازم به خاطر خودت و خواسته هاي پوچت ...

مونا مي گه هميشه وقتي بارون مياد خدا خيلي خوب احساس مي شه ، چون بارون يعني نقطه چين تا خدا ....

وقتي به آسمون نيگا مي كنم بعد به خودم ، مي بينم چه همه نقطه چين ... چه همه فاصله ... چه همه دوري ...

خدايي كه هميشه با من بودي و من بهت توجهي نمي كردم و تو باز هم بي خيال من نمي شدي ، تو اين روزا من و تمام آدماي اين كره ي خاكي بهت شديد احتياج داريم ، بيا و باز دوباره آروممون كن بيا و باز  هواي دلمون رو باروني كن ...

                                                                                                             منتظرت هستيم ...

پ ن ۱ ) دوستاي گلم ، اين روزا اگه حال و هواتون باروني شد منو يادتون نره !!!!!

پ ن ۲ ) حوصله آپيدن نداشتم ، به خاطر همين اين دفعه خوب آپ نكردم ، اما مي دونم شماها خيلي مهربونين به دل نمي گيريد .

پ ن ۳ ) هنوز داره بارون مياد .....

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 7:19 PM توسط قاصدک(MTN)| |

 سلام به همه دوستاي گلم خوبيد چه خبر خوش مي گذره؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

اول از همه تشكر واسه تبريكاتون تشكر تشكر تشكر حالا دستا بالا دخترخانوما آقا پسرا(ببخشيد رفتم تو جو دو هفته پيش!!!!!!)

نوروز 90 پيشاپيش مبارك اميدوارم كه حسرت سالي كه گذشت رو نخوريد و سال آينده به بهترين آرزوهاتون برسين اميدوارم مخصوصا تابستون سال آينده واسه همهمون تابستون پر از موفقيت و شادي باشه خداكنه.....

اميدوارم از آپ امروز خوشتون بياد شديد....:

از قدیم الایام گفته اند که  همیشه بهترین دفاع در  حمله است. پس مجال ندهید و در اولین فرصت ممکن  حمله کرده و به دیدن اقوام و بستگان عزیزتان بروید.  فراموش نکنید که این یک قانون نانوشته است که  اگر گل نزنید گل می خورید!

البته خب برخی هم تفکرات تدافعی دارند و بر این عقیده اند که اول باید گل نخورد و سپس  در ضد حملات کار حریفان (اقوام!) را یکسره کرد. اگر احیاناً جزو این دسته از افراد هستید تهیه یک عدد آیفون تصویری برای منزلتان به شدت توصیه می شود چرا که وجود آیفون تصویری کمک بسیار زیادی  به نبودن شما در منزل خواهد کرد!

به تلفن های ناشناس و مشکوک پاسخ ندهید. مخصوصاً  به تماس هایی که از باجه تلفن های اطراف منزلتان گرفته می شود. چرا که ممکن است مورد  عمل انجام شده قرار گرفته و با جمله ی معروف “ داشتیم از این طرف ها رد می شدیم گفتیم ببینیم اگر هستید یه سری هم به شما بزنیم“ رو به رو شوید!

راستی! تا یادم نرفته این را هم بگویم که حتماً  کاغذی،مقوایی، تخته وایت بردی!، چیزی بر روی درب منزلتان بچسبانید تا یک وقت میهمانان ناکام مانده هوس نکنند خسارتی که قرار بود در صورت بودنتان  به منزل  و خوراکی ها  وارد کنند را  بر روی درب وارد نموده و“ آمدیم نبودید“ شان را بر روی آن حکاکی کنند! حتی می توانید از خودتان سلیقه به خرج دهید و برای هریک از خانواده های فامیل قسمتی جداگانه را در آن کاغذ در نظر بگیرید!

به هر حال از قدیم  و ندیم  گفته اند چیزی که عوض دارد گله ندارد. اگر احیاناً رو دست خورده و این شما بودید که  با درب بسته منزل  اقوام برخورد نمودید سعی کنید بر  اعصاب خود مسلط باشید، با اندکی امید و اعتماد به نفس می توانید از شکست پلی بسازید به سوی پیروزی! حالا نفس عمیقی کشیده و بر روی درب بنویسید:“ آمدیم نبودید؛ نیایید نیستیم! “

اقتصادی فکر کنید،  اگر تعداد اعضای  خانواده یکی از بستگانتان کمتر از تعداد اعضای خانواده شماست با آغوش باز پذیرای آن ها باشید و فراموش نکنید که هر دیدی بازدیدی دارد و هر بازی برگشت دارد! راستی فراموش نکنید که گل زده در خانه حریف ۲ تا حساب می شود!!

اگر هم که اصلا  اهل این حرف ها نیستید و به دید و بازدید علاقه مندید پس خواهشاً همان یک بار را بروید کافی است !

داشتن حیوانات خانگی به طور مستقیم با کم تر شدن تعداد  کسانی که در طول ایام نوروز خیال  سوء قصد به منزلتان را دارند در ارتباط است.  اگر اکثریت فامیلتان مذهبی هستند داشتن یه عدد سگ از نوع شلخته  و لوس  که  دک و پوز و کلاً همه جایش را به میهمان ها بمالد! به شدت توصیه می شود. اگر هم  فامیل هایتان وسواسی هستند که از گربه خانگی استفاده کنید. بیشتر جواب می دهد! ضمناً  خواهشاً کمی هم جنبه داشته باشید. چند تا  پسته و بادام دیگر ارزش آوردن کروکودیل  و  اورانگوتان  به خانه را ندارد!

راستی می توانید در صورت لزوم، اقوام سمج فامیل را شناسایی کرده و اسمشان را بر روی حیوانات خانگیتان بگذارید و در حضور میهمانان سمج مذکور، حیواناتتان را به اسم صدا زده  و از آن ها بخواهید به اجرای  عملیات ژانگولر برای میهمان ها بپردازند!  یا مثلا می توانید به سگتان بگویید: «خشایار!؟  گاز نگیر! دهه! پسر بد! »

ساماندهی و پلاک گذاری میوه جات و علی الخصوص پسته ها و بادام های داخل آجیل و تهیه بارکد از جمله سایر اقداماتی است که شما جهت ایمنی بیشتر می توانید انجام دهید! همین طور می توانید در بدو ورود روی میهمان ها برچسب انرژی نصب کنید و تهدیدشان نمایید که اگر زیادی بخورند انرژی زیادتری جذب می نمایند و از طریق برچسب انرژی تابلو می شوند!!

 

بازم نوروز90 رو به همتون تبريك مي گم لحظه سال تحويل اگه بيدار بودين من رو يادتون نره كه امسال كلي آرزو دارم.... .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 2:32 PM توسط قاصدک(MTN)| |

 امروز چه احساس غريبي دارم ، و چه قدر بي دليل براي امروز دلم لحظه شماري مي کرد ...

آخر چه فرقي دارد 17 ديروز من و 18 امروز من ..

چه فرقي دارد براي من گردش زمين به دور خورشيد ، چه  فرقي دارد گردش روزها و ايام ..

که من چه بيهوده امروز فرداها را پشت سر مي گذارم ، که چه بيهوده يک و دو مي کنم با جنگ روزها ...

و امروزها من جه بي قرار شدم ، چه قدر دلم بي تابي مي کند ، براي تمام اين تمام کردن ها ....

امروزها من چه بي تاب شدم براي تمام اين يک و دو کردن ها ..

که چه فرقي دارد 17 باشي يا 18؟ که چه فرقي دارد  اسفندي باشي يا بهاري يا .....

باز امروز با دلم خلوت کرده ام ، به جاي تمام امسال که فرصتي براي با خود بودن نداشتم ، که نجواي دلم اين بود که 17 چه عمر بزرگيه  ، مي شه  چهار تا ليسانس گرفت ، مي شه هشت بار رفت سربازي و برگشت ، مي شه خيلي کاراي بزرگي کرد ( تازه 1 سالم اضاف می یاد واسه فقط خوردن و خوابیدن!!!!!!) ، اما .......

مي خوام امروز با خودم خلوت کنم ،تا خودم رو بشناسم قبل از اينکه يکي يکي به روزشمار زندگيم اضافه بشه و هرسال غريبه تر بشم با خودم ...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 7:51 AM توسط قاصدک(MTN)| |

خوب شد كه به مامانم نگفتم و گرنه اگه مي ديد بازم بابا نيومده دق مي كرد ، به گلاي مريم يه نيگا انداختم بانگار اونا هم خسته شده بودن ، چشمام رو بستم و با خودم فك مي كردم كه اين بار اين بار اين گلا قسمت كدوم سزل آشغال مي شن كه يه دفعه دستي رو شونه ام خورد و صدا زد : سارا خودتي؟

روم رو برگردوندم پدرم بود ، ديگه نمي تونستم خودم رو كنترل كنم ، تو بغلش پريدم و به جاي همه ي اين سال هايي كه شونه اي براي تكيه دادن نداشتم به اون تكيه دادم  و گريه كردم ، به جاي همه سال هايي كه در خلوت به دستان دختراني چشم مي دوختم كه دست در دستان پدرانشان داشتند دست پدرم را سخت گرفتم ، به ياد همه ي شب هاي بي او بودن ف به ياد همه ي گريه هاي در فراق او كردن ، به ياد تمام دلواپسي هاي مون ، به ياد تمام اين انتظار و اين سختي ها گريه كردم ، يه دفعه چهره مادرم رو جلوي چشمام ديددم ، يه صورت خسته و پيشوني گره خورده ، اما امروز گره هاي پيشوني مامان منم باز مي شه ، امروز ما هم با هم بيرون مي ريم ، امرزو منم دستام رو تو دستاي بابام قفل مي كنم ، بابا سرم رو از شونه اش جدا كرد و اشكام رو با دستاش پاك كرد و گفت : دختركم چرا گريه مي كني ؟ من كه الان پيشتم .

-      يه دفعه خنده تو صورتم اومد ، دستاي بابام رو سفت گرفتم ، با بغض حرف مي زدم بابا باورم نمي شه ، يعني همه چي تموم شد ؟ يعني ديگه انتظار تموم شد ؟ اومدي ديگه تاهميشه پيشمون بموني ؟ گلاي مريم رو نشونش دادم و گفتم : بابا ، ببين هميشه اين گلا رو واست مياورديم ، اما تو هيچ وقت نيومدي و ما....، بابا ، عزيز آقا صابخونه مون مي گه  بايد خونه رو تخليه كنين ، اصغر آقا همش به من و مامان  رو اذيت مي كنه ، فك مي كنه ما بي كس و كاريم ، بابا چه خوب شد اومدي ؟ بيا جواب همشون رو بده ، همه ي اونايي كه گفتن تو مردي ، بابا بيا مامان تنهايي دق ميكنه ، مامان خيلي تو اين روزا خسته شده ، بابا خيلي خوشحالم

بابام يه لبخند مليحي زد و گفت : دختركم ، من هميشه ميومدم ، هميشه گلاتون رو برمي داشتم ، دختر گلم من هميشه كنارتون بودم با گريه هاتون گريه كردم ، كنار خنده هاتون خنذديدم ، هركي اذيتتون كرد ، هر كي حقتون رو خورد ، هركي خون به دلتون كرد ، دخترم  من همه رو ديدم ، من هميشه كنارت بودم عزيزم ، دخترم مامانت خيلي تنهايي كشيده تو نبايد تنهاش بذاري ، قول بده دختركم هيچ وقت تنهاش نذاري ، قول بده كاري كني كه هيچ وقت  نبودن من رو احساس نكنه ، باشه نازم،

اشك تو چشمام جمع شده بود ، يه هاله اي دور بابام رو گرفته بود ، با گريه گفتم : بابا چي داري مي گي ؟ كجا مي خواي بري ؟ مگه نيومدي كه بموني ؟ بابا مامان تنها نمي مونه چون تو بايد كنارش باشي ؟ بابا ما رو تنها نذار .. خواهش مي كنم بابا حالا كه بعد از اين همه سال اومدي نرو بابايي نرو  ...

 كم كم اون هاله داشت بزرگتر مي شد و بابام ديگه داشت ناپديد مي شد ، به زور مي شد ديدش ...

با التماس نگاش كردم و گفتم : خواهش مي كنم نر وبابا .. حداقل بمون به همه اونايي كه گفتن مردي بگو كه زنده اي ، حداقل بمون مامان رو ببين ..

صداي بابام به زور شنيده مي شد ، گفت : دخترم آزداگان هرگز نمي ميرن ، من هميسشه كنارتم اينو هيچ وقت فراموش نكن

من همينجور التماس مي كردم و مي خواستم كه نره ، كه يه دفعه از خواب بيدار  شدم ..

هفت روز از پيدا كردن جسد پدرم مي گذشت ، پدرم تو عمليات خيبر شهيد شده بود ، اين روزا ديگه همه رفتن بابا رو باور كرده بودن حتي مادرم كه مي گفت نفساش رو تو اين خونه احساس مي كنه ، يه دفعه ياد خوابم افتاد ، حرف بابا رو تكرار كردم ، دخترم من هيچ وقت تنهات نمي ذارم ، يه آرامش عجيبي تو دلم احساس كردم ، شايد مامانم بابا آروم كرده بود ،

نگاه عكس بابا انداختم ، همون لبخند مليح هميشگي ، هون چشماي بي فروغ ، كنار عكس بابام يه پارچه سياهي بود كه روش نوشته بود :انا الله و انا اليه راجعون ، پارچه رو كندم و پازچه ي سبزي زدم كه روش نوشته بود : آزادگان هرگز نمي ميرن ..

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 3:34 PM توسط قاصدک(MTN)| |

عكس پدرم رو تميز مي كردم ، لبخندي سبز ميان لبهاش جا گرفته بود و چشماني بي فروغ كه انگار از سياهي روزگار به ستوه امده بود ، كنار عكس پدرم پارچه سياهي بسته بود ، البته ماردمك بسته بود ، اما من باور داشتم پدرم زنده است ، من صداي نفس هاش ، گرمي تنش ، قهقه ي خنده هاش رو احساس مي كردم ، پس اون نمي تونست مرده باشه تو همين جار و جنجال ذهني با خودم بودم كه صداي تلويزيون رشته ي افكارم رو پاره كرد و مجري اخبار با صداي كوبنده اين خبر رو اعلام كرد :فردا دسته ي ديگري از اسرا رو مي آروند . اشك شادي تو چشمام جمع شده بود ، اين دفعه باور داتشم پدرم با اسرا مياد ، يادمه از بچگي مادرم هروقت مي فهميد قراره اسرا رو آزاد كنن ، دست من رو مي گرفت و با هم به استقبال اسرا مي رفتيم ، اما ما هيچ وقت پدرم رو نديديم همه مي گفتن پدرم شهيد شده ، حتي اين روزا مادرمم شهيد شدنش رو باور كرده بود ، اما من  نمي تونستم رفتنش رو باور كنم ، اون پيش ما بود من اين رو احساس مي كردم ، اشكايي كه به دور چشمام حلقه زده بود رو جمع كردم من نبايد گريه مي كردم پدري كه سال ها انتظارش رو مي كشيدم قراره فردا بياد ، دلم نمي خواستاين موضوع رو بدونه ، بايد خودم فردا تنها به استقبال پدرم مي رفتم تا به همه ثابت بشه پدرم زنده است ، آره من بايد فردا تنها برم تلويزيون رو خاموش كردم تو اتاقم رفتم و يه نگاهي به لباسام انداختم با خودم فكر كردم بهتره فردا كدوم رو بپوشم ؟ بابام از چه رنگي خوشش مي ياد من اونو بپوشم ؟ اصلا مگه من رو بعد از اين همه سال مي شناسه ؟من اونموقع يه دختر ۳-۴ ساله بودم اما الان ۱۹ سالمه؟ اما همه مي گفتن من شبيه مادرمم پس بايد من رو بشناسه ، همينجور فكراي جورواجور از گوشه مغزم عبور مي كرد ، كه ماردم من رو صدا زد ، سارا جان مادر بيا شام بخور ، اصلا ميل نداشتم اما براي اينكه دلشو نشكنم دو سه لقمه اي خوردم ، بعد سريع به اتاقم رفتم و خوابيدم تا صبح زود بيدارشم ،

زنگ موبايل ديوونه ام كرد به زور چشمام رو باز كردم موبايل رو از كنار تخت برداشتم ، ساعت ۹ بود ، واي داشت يادم مي رفت ، سريع لباسام رو پوشيدم يه مانتو شلوار خاكستري با مقنعه سياه ، چادرم رو جلوي آينه مرتب كردم ، عكس بابا رو توي كيفم گذاشتم و با مامان خداحافظي كردم و رفتم ، توي راه يه دسته گل خريدم ، با عجله به سمت محلي كه قرار بود اسرا رو بيارن رفتم ، خيلي دلم مي خواست اولين نفر ي باشم كه اونجا حاضر مي شم ، دل تو دلم نبود ، يه لحظه فكر كردم اگه اينبارم نياد چي مي شه ؟ اگه واقعا بابا شهيد شده باشه ؟ اما نه دلم گواهي مي داد بابا زنده است .آره دلم آروم بود مطمئن بودم اين بار بابا رو مي بينم،ديگه به محل رسيده بودم ، آرزوم برآورده شده بود اولين نفر بود مهنوز هيچ كي نيومده بود ، يه نگاهي به دسته گلم انداختم گلاي مريم ، عين همه دسته گلايي كه تو اين مدت من و مامانم بريا اسرا مي آورديم ، عين دسته گلايي كه مامان مي گفت بابا آخرين باري كه ديدنمون اومد برامون آورد ، آخه اسم مامان من مريمه ، بابام هميشه براي مامانم گل مريم مي گرفت ، ما هم به رسم همين عادت قشنگ بابام هرسال يه دسته گل مريم مي گرفتيم و اينجا مي اومديم ، اما هيچ وقت نيومد تا دسته گلاش رو ازمون بگيره ، يه نگاهي به دور و برم انداختم كم كم آدماي ديگه هم اومده بودن ، آدماي كه هموشن انگار مطمئن بودن قراره امروز منتظرشون بياد ، تو نگاه همشون خستگي و تنهايي موج مي زد ، آره نگاه همشون مثل نگاه ماردم بود كه توي عمق نگاش خستگي و تنهايي بود ، چيزي نمي گفت اعتراضي نمي كرد ، اما خوب مي شد غم دوري پدر رو توي چهره اش ديد ، ، شايد اون هم از اين همه انتظار خسته شده بود ، اما من اومده بودم تا به اين انتظار پايان بدم ، كاروان اسرا اومدن ، مردم صلوات مي فرستادن و اسرا رو روي دوششون حركت مي دادن ، اما من بين هجوم نگاه ها دنبال  نگاه آشناي پدرم مي گشتم ، اما نبود ديده نمي شد ، دستم رو بالا گرفتم و صدا زدم : بابا ... بابا علي.. اما هيچ كي صداي من رو نمي شنيد ، نگاهم رو به اطراف انداختم هركدوم از اسرا كنار خونواده هاشون بودن ، يكدفعه بغض ترك نخوره اين چند ساله شكست ، اشك چشمام جاري شد ، ديگه باور كرده بودم پدرم اين بار هم نيومده بود ....

ادامه دارد ......

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 10:6 AM توسط قاصدک(MTN)| |

مرد بيكاري براي سمت آبدارچي در مايكروسافت تقاضا داد. رئيس هيات مديره با او مصاحبه كرد و تميز كردن زمين را به عنوان نمونه كار ديد و گفت : " شما استخدام شديد ، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرم هاي تاريخي كه بايد كار رو شروع كنين ...." مرد جواب داد :" اما من كامپيوتر ندارم ، ايميل هم ندارم " رئيس هيات مديره گفت : « متاسفم اگه ايميل نداريد يعني اينكه شما وجود خارجي نداريد ، و كسي كه وجود خارجي نداره شغل هم نمي تونه داشته باشه » مرد در كمال نوميدي انجا را ترك كرد . نميدونست با تنها ده دلاري كه در جيبش داشت چي كار كنه ، تصميم گرفت به سوپر ماركتي بره و يه صندوق ده كيلويي گوجه فرنگي بخره ، بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگي ها رو فروخت . در كمتر از دو ساعت تونست سرمايه اش رو دو برابر كنه ، اين عمل رو سه بار تكرار كرد و با 60 دلار به خونه برگشت . مرد فهميد مي تونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه و شروع كرد به اين كه هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه ، در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر مي شد ، به زودي يه گاري خريد ، بعد كاميون ، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ....، پنج سال بعد ، مرد يكي از بزرگترين خرده فروشان آمريكا شد . شروع كرد تا براي آينده خانواده اش برنامه ريزي كنه و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره ، به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب كرد ، وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد نماينده بيمه از آدس ايميل مرد پرسيد . مرد جواب داد : « من ايميل ندارم .» نماينده بيمه با كنجكاوي پرسيد :« شما ايميل نداريد ، با اين حال تونستيد يك امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين ، مي تونين فك كنين به كجاها مي رسيدين اگه ايميل داشتين ؟ » مرد براي مدتي فكر كرد و گفت : « آره ! احتمالا مي شدم يه آبدارچي در شركت مايكروسافت !»

شايد اين داستان براي بسياري از شما تكراري باشد ولي آيا تاكنون فكر كرده ايد كه چه قدر از اهداف و آرزوهايمان گذشته ايم تنها بدليل اينكه زير ساخت ها و پيش نيازهاي لازم را در خود نديده ايم ؟

اگر بخواهيم به نداشته ها و نقاط ضعف خود بيانديشيم بايستي هميشه درجا بزنيم . يكي از خصوصيات افراد موفق عملگرا بودن است . آنها با علم به نقاط ضعف و تهديدها شروع مي نمايند و منتظر ايده آل ها نمي مانند.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 12:3 PM توسط قاصدک(MTN)| |

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید ، سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه ، گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت.گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت :"من هستم من اینجا هستم تماشایم کنید" اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان نگاهش می کردند ، کسی به او توجه نمی کرد ، دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی ، یک روز رو به خدا کرد و گفت : نه این رسمش نیست من به چشم هیچ کس نمی آیم ، کاشکی کمی بزرگتر مرا می آفریدی

خدا گفت :" اما عزیز کوچکم ، تو بزرگی بزرگتر از آن چه فکر کنی ، حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی ، رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای ، راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی دیده نمی شوی ، خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی ..

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .

سال های بعد ، دانه ی کوچک سپیداری بلند و باشکوه شد که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد، سپیداری که به چشم همه می آمد ....

و چند تشکر

پ ن۱: آیه جووووووووووووووووووووووووووووووون ممنون که تنهام نمی ذاری و کنارمی

پ ن ۲: سمیرای گلم از اینکه هنورم اون روزا یادته خیلی خوشحالم منم خیلی دلم واسه پارسال تنگ شده هم واسه پارسال هم واسه دوستای خوبم که گل سرسبدشون تویی نازنین

پ ن۳: افسانه گللللللللللللللم از خوندن نظراتت خیلی انرژی می گیرم دمت گرم گلم ....

 

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 3:35 PM توسط قاصدک(MTN)| |

-    كودكي در جوي خيابان پروانه اي در حال خيس شدن يافت بالش را گرفت و آن را نجات

داد : آن شب زلزله اي قرار بود ان شهر را ويران كند اما نكرد ...

                                                ناجي آن شهر كودك بود ...

                                                                  وكسي هم نمي دانست ...

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 5:1 PM توسط قاصدک(MTN)| |

سلام همراهان هميشگي مشق عشق ، امروز مي خوام چند دعاي قشنگ از بچه ها رو براتون بنويسم تا شما هم عين من براي يك لحظه هم كه شده حسرت اون دوران صاف و بي آلايش رو بخوريد ...

*اي خداي مهربون ، پدر من آرايشگاه دارد ، من هميشه براي سلامت بودن او دعا مي كنم ، از تو مي خواهم بازار آرايشگاه او و همه ي آرايشگاه ها را خوب كني تا بتوانم ژول عضويت در كانون را از او بگيرم چون وقتي از او پول عضويت كانون را مي خواهم مي گويد بازار آرايشگاه خوب نيست .

*آرزو دارم سر آمپول ها نرم باشد !!!!!

* خداي مهربانم ! از تو مي خواهم اگر در شهر ما سيل آمد فورا من را به ماهي تبديل كني

*  خداي عزيزم !من تا حالا هيچ دعايي نكردم ، ميتوني ليستت رو نگاه كني ، خدايا ازت مي خوام صداي گريه برادر كوچكم رو كم كني

* آرزوي من اين است كه اي كاضش مامان و بابام عيدي من را از من نگيرند ، آنها هر سال عيدي هايي را كه من جمع مي كنم از من مي گيرند و به  بچه ي آنهايي مي دهند كه به من عيدي مي دهند .

* اي خدا ! كاش همه مادرها مثل قديم خودشان نان بپزند تا من مجبور نباشم در صف نان بايستم .

* دلم مي خواهد حتي اگر شوهر كنم خمير دندان ‍ژله اي بزنم !!!!!!

* خديا ! تمام بچه هاي كلاسمان زن داداش دارند ، دعا مي كنم مرا زن داداش دار كني

* اي خدايي كه خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتري! كاش دوباره آقاي احمدي نژاد(!)به شهر ما مي اومد و دستور مي داد كوچه ي ما را آسفالت كنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز كفشامو تو كوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاك شه !!!

* خدايا ! دعا ميكنم در دنيا يك جاروبرقي بزرگ اختراع شود تا ديگر رفتگران خسته نشوند !

* اي خدا!من بعضي وقتا يادم مي رود به ياد تو باشم ولي خدايا كاش تو هميشه به ياد من بيفتي و يادت نرود * خداي عزيزم ! سلام ، من پارسال با دوستم در خونه ها رو مي زديم و فرار مي كرديم. خدايا تو منو ببخش و اگه مُردم بخاطر اينكار منو به جهنم نبر چون من امسال ديگه اينكار رو نمي كنم ..        

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 3:34 PM توسط قاصدک(MTN)| |

 

 مدت هاست كه بوي مدرسه مي آيد ، نوستالوژي همكلاسي و حياط و برگهاي زرد پاييز .

قلبم فشرده است ...

چه دور است سالهاي خوش بي خبري ، روزهاي برفي زمستان و دستكش هاي خيس پشمي ...

آره ديگه داره كم كم اول مهر مي شه بوي ماه مدرسه شيريني خنده هاي قاه قاه راه مدرسه ...

بيشتر از اين با كلمات بازي نمي كنم تا حستون رو خراب نكنم ...

 

مدرسه بزرگتر

 

«كتابهايت را مرتب كرده اي، مثل لباسهايت ، كيفت آماده است و كيفت هم كوك است، آن سوتر خواهرت هم مانتو و مقنعه اش را اتو كرد و با شادي كيف و كتاب هايش را آماده كرد براي فردا، پدر و مادرت هم در شادي شما شريك بودند، هرچند يك اندوه هم در پس زمينه نگاه شان هم به چشم مي خورد.اندوهي كه تو نمي دانستي چيست.شايد هم نمي خواستي ، آخر قرار بود فردا به مدرسه بروي و امروز سومين روزي بود كه به پيشواز اول مهر بعد از نماز صبح نمي خوابيدي و به وسايل مدرسه ات مي رسيدي، انگار مي خواستي عقربه هاي ساعت زودتر بچرخند تا زودتر به فردا برسند اما........

اما ، يك صداي وحشتناك ، صداي جغدهاي شومي كه روي شهر سايه انداختند و بمب، بمب و ويراني،‌ويراني و ........ آغاز جنگ. به كيف و كتاب هايت نگاه مي كني و تو مي پرسي پس مدرسه ......فردا.....و پاسخت را پدر مي دهد . از همين امروز، قبل از فردا، بايد به مدرسه برويم ، تو،خواهرت،مادرت، من و همه ما مردم ايران بايد به مدرسه جنگ برويم ، بايد درس جهاد بخوانيم، آن هم نه پشت نيمكت، بلكه پشت سنگر.....

 كتابهايت را با حسرت نگاه مي كني،انگار كتاب ها هم با بغض به تو نگاه مي­كنند ، درست مثل كتاب هاي خواهرت ،مثل نگاه مادرت.... از دور صداي بمب و گلوله و انفجار مي آيد و صداي آژير آمبولانس ها ...پدرت مي خواهد بيرون برود، تو هم برمي خيزي و با او همراه مي شوي، پا به كوچه كه مي گذاري حس مي كني در خرمشهر، حالا حالا ها، مدرسه اي باز نخواهد شد ، جز مدرسه جبهه، تو هم همراه پدرت نامت را در اين مدرسه مي نويسي، مثل خيلي از بچه هاي ديگر.جنگ آغاز شده است ، صداي شوم گلوله هاي عراقي از هرجا به گوش مي رسد و تو ديگر فرصت آموزش ديدن هم نداري ، همه آموختن ها را بايد در ميدان عمل ياد بگيري . اين را هم خودت مي فهمي و هم پدرت يادآور مي شود.... به مسجد جامع خرمشهر كه مي رسي ، خيلي از بچه ها را مي بيني و خيلي از پدرها را حتي خيلي از مادرها را....

معلم هايت هم هستند، جبرجنگ، آنها را از بحث جبرو مثلثات به مثلث«زندگي،جنگ، ايستادگي»‌كشانده است. معلم ادبيات و نقاشي و معارف و رياضي هم هستند ، همه هستند ...»

پاورقي 1 : اين مطلب رو از يك روزنامه قديمي خوندم گفتم دور هم بخونيم قشنگتره .

پاورقي 2 : اميدوارم خوشتون اومده باشه .

پاورقي 3 : نظر فراموش نشه همراهان هميشگي مشق عشق.

پاورقي 4 : بچه ها خوب باشيد و خوب بمانيد...

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 5:43 PM توسط قاصدک(MTN)| |

در كشوري  پادشاهي زندگي مي كرد كه خيلي مغرور ، ملي عاقل بود يك روز براي پادشاه انگشتري به عنوان هديه آوردند ولي روي نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود.شاه به فكر فرو رفت كه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد  و چه جمله اي به او پند مي دهد ؟ همه وزيران را صدا زد و گفت :وزيران من ، هر جمله و هر حرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد. وزيران هم آنچه بلد بودند گفتند، ولي شاه از هيچ كدام خوشش  نيامد.دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياورند وزيران هم رفتند و آوردند.

شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين  جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت هركسي چيزي گفت باز هم شاه خوششش نيامد تا اينكه پيرمردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم. گفتند تو با شاه چه كار داري ؟ پيرمرد گفت برايش جمله اي آوردم. همه خنديدند و گفتند تو و جمله! اي پيرمرد تو داري مي ميري ، تو را چه به جمله! پيرمرد با كلي التماس توانست آنها را راضي كند كه وارد دربار شود،‌شاه گفت تو چه جمله اي آوردي؟ پيرمرد گفت : جمله من اينست «هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست» شاه به فكر فرو رفت و خيلي از جمله استقبال كرد و جاييزه را به پيرمرد داد . پيرمرد در حال رفتن گفت : هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست . شاه خشمگين شد و گفت : چه گفتي؟ تو بر سر من كلاه گذاشتي . پيرمرد گفت: نه پسرم به نفع تو هم شد ، تو بهترين جمله جهان را يافتي.

پس از اين حرف پيرمرد رفت. شاه خيلي خوشحال بود كه بهترين جمله را دارد و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند، از آن به بعد هر اتفاقي كه براي شاه پيش مي آمد مي گفت :«هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست » تا جايي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفته و آن را تكرار مي كردند كه «هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست» روزي پادشاه در حال پوست كندن سيبي بود كه ناگهان چاقو دو تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد، شاه ناراحت شد و دردمند ، وزيرش به او گفت : هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست ، شاه عصباني شد و گفت انگشتان من قطع شده و تو مي گويي كه به نفع ما شده ؟ به زندانبان دستور داد  تا وزير را به زندان بياندازد و تا او دستور نداده او را درنياورند . چند روزي گذشت، پادشاه به شكار رفت و در جنگل گم شد تنهاي تنها بود ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و مي خواستند او را بخورند اين قبيله سنتي داشتند كه بايد فردي كه خورده مي شود تمام بدنش سالم باشد ولي پادشاه دو تا انگشت نداشت پس او را رها كردند تا برود.

شاه به دربار بازگشت و دستور داد كه وزير را از زندان در آورندف وزير نزد شاه آمد و گفت: با من چه كار داري؟ شاه به ويزر گفت : جمله اي كه گفتي « هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست» درست بود، من نجات پيدا كردم و به نفع من شد ولي تو در زندان شدي اين چه نفعي است؟ شاه اين را گفت و او را مسخره كرد .وزير گفت :اتفاقا به نفع من هم شد شاه گفت: چطور؟ وزير گفت: شما هركجا مي رفتيد من را هم با خود مي برديد ، ولي آنجا من نبودم اگر مي بودم آنها من را مي خوردند ، پس به نفع من هم بوده است وزير اين را گفت و رفت .

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 11:39 AM توسط قاصدک(MTN)| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام يه سلام گرم تابستوني به تموم دوستاي گلم:

خوبيد؟

ببخشید من یه چند روزی نبودم و شما هم به من و وبم لطف داشتید و به من سر زدید از همتون ممنونم فقط یه چیزی قبل از پست امروز  تو این ماه خدا تو این ماه مهربونی  اگه یه وقت دلتون گرفت اشکی ریختید من رو هم دعا کنین که سخت محتاجم ...

 

خیلخوب آیا می دانید ؟!!؟!!

مي­دونيد دیروز چه روز بزرگي بود طبق آخرين آمار بدست آمده دیروز 13 آگوست مصادف 22 مرداد روز جهاني چپ دست هابود و منم به عنوان يه چپ دست  اين روز رو به همه­ي باهوشان   تبريك مي­گم و آرزو مي­كنم :كه روزي برسه كه  ماهم تو سالن امتحانات صندلي دست چپ داشته باشيم و مجبور نباشيم بي هيچ دليلي و فقط به خاطر اينكه بايد 90درجه كج شيم  به همه­ي استاد و ناظم و معلم و مراقب جواب پس بديم كه من چپ دستم تقلب نمي كنم!(البته گاهی اوقات خوبه !) اميدوارم روزي برسه كه  دسته­ي چرخاي خياطيمون سمت چپ باشه  كه هميشه تو كاركردن باهاش مشكل نداشته باشيم و اميدوارم كه  بزودي زوددوربين هاي فيلم برداري و عكاسي مخصوص چپ دستها به بازار بياد و ماهم بتونيم مثل همه خيلي راحت  عكس و فيلم بگيريم  واميدوارم كوك ساعت مچي هامون روزي سمت چب باشه   و تموم مشكلاتي رو كه الان داريم تو جلسه امتحان يا سر كلاس ويا هرجاي ديگه باهاشون دست و پنجه نرم مي كنيم حل بشه و ماهم بتونيم بعد از امتحانات مثل بقيه دست راست ها استراحت كنيم نه اينكه تا يه هفته­ي بعدش آرتورز گردن و درد كتف و... رو تحمل كنيم و کلی مشکل و مزیت که شاید مهمترین مزیتش همین حس تفاوت با بقیه است من که خودم این حس رو خیلی دوس دارم!!!!!!

راستي آيا ميدانيد! كه چپ دستي هديه ويژه خدا به ماهاست ؟!؟!؟!؟!؟

اين رو از روي يه روزنامه خوندم  و تو همون روزنامه نوشته بود آدماي بزرگي مثل انيشتين و لئوناردوداوينچي وماري كوري  و ... خيلي از مخهاي دنيا چپ دست بودند وهمينطور تحقيقات نشون داده كه چپ دستها يك درصد نسبت به راست دست ها باهوشترندو تنها 13 درصد از جمعيت جهان رو تشكيل مي دن!!!!!. ...

فك كنم بسه ديگه  داره كم كم وبم چپي ميشه !

بريم سراغ پست جديدمون :

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.
در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی.

اميدوارم تموم عشق هاي امروزي واقعي و از ته دل باشه البته بعيد مي دونم ولي خوب آرزو بر جوانان عيب نيست يه بار ديگه  اين روز رو به تموم چپ دستاي عزيز تبريك مي گم و اميدوارم هميشه پابه پاي راست دستها بتونن تو جامعه فعاليت كنن كه همينطور هم هست به افتخار تموم آدماي روي كره­ي زمين چه چپ دست و چه راست دست باریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 3:0 PM توسط قاصدک(MTN)| |

سلااااااااام به همه­ی دوستای گلم :

واسه آپ امروز چندتا جمله رو انتخاب کردم و براتون نوشتم و امیدوارم خوشتون بیاد راستی فکر نمی کنم به این زودییا دومرتبه بتونم آپ کنم به خاطر همین تو همین ÷ست به همه­ی دوستای خودم میلاد امام زمان (عج) رو تبریک می گم و آرزو می کنم که به حق همین ماه قشنگ و روزای قشنگتر خدا اومدنش رو خیلی جلو بندازه...

­*** عمریست که از حضور او جا مانده ایم

                                              در خلوت سرد خویش تنها مانده­ایم

او منتظر ماست که برگردیم               

                                             ماییم که در غیبت کبری مانده­ایم***

 

 

-زندگي همچون بادكنكي است در دستان كودكي كه هميشه ترس از تركيدن آن لذت داشتن آن را ازبين مي برد .

 

-چقدر حقيرند مردماني كه نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه اراده دوست نداشتن ، و نه متانت دوست داشته نشدن و با اين حال مدام شعر عاشقانه مي خوانند .

 

-كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم اما حالا چي حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه .

 

*گويند اسكندر قبل از مرگ وصيت كرد كه هنگام دفن من دست راست من را بيرون از خاك بگذاريد ، پرسيدند چرا ؟ گفت : مي خواهم تمام دنيا بدانند كه اسكندر با آن همه شكوه و جلال دست خالي از دنيا رفت .

 

  -وقتي كسي نيست كه به او فكر كني ، به آسمان نگاه كن  زيرا در آسمان كسي ست كه به تو فكر مي كند .

 

-اگه اولش به فكر آخرش نباشي ،‌آخرش به فكر اولش مي يفتي .

 

-انسان ها فقط در يك چيز مشتركند ، متفاوت بودن ،

 

-زندگي فرصت بس كوتاهيست.... تا بدانيم كه مرگ..... آخرين نقطه ي پرواز پرستوها نيست ،..... مرگ هم حادثه است....... مثل افتادن برگ.... تا بدانيم پس از خواب زمستاني خاك نفس سبز بهاري جاريست .

 

-اين قدر نگو اگر ببخشم كوچك مي شم ، اگر كسي با گذشت كردن كوچيك مي شد خدا اين قدر بزرگ نبود .

 

-تا آسمون راهي نيست ولي تا آسموني شدن خيلي راهه .

 

-اگر روزي تهديدت كردند بدان در برابرت ناتوانند ،

 اگر روزي خيانت ديدي بدان قيمتت بالاست ،

اگر روزي تركت كردن بدان با تو بودن لياقت مي خواهد .

 

-به خاطر داشته باش تاريك ترين لحظه هاي شب نزديكترين لحظه به طلوع خورشيد است . پس از تاريكي زندگيت دلگير نباش .

 

-درياي بزرگ دور يا گودال كوچك آب ، فرقي نمي كند زلال كه باشي آسمان در توست .

 

-زندگي بافتن يك قاليست ،نه همان نقش و نگاري كه خودت مي خواهي ، نقشه از قبل تعيين شده است ،تو در اين بين فقط مي بافي ، نقشه را خوب ببين ، خوب بباف ! نكند آخر كار ، قالي بافته ات را نخرند !

                                                                   دكتر حسابي

نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 4:23 PM توسط قاصدک(MTN)| |

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

-        بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

-        بگو من میشنوم

-        کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

-        - هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

-        صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

-        - فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه

-        تو رو دوست نداشته باشه؟

-    بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

-        بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

-        ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

-    دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

-    آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

-    خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

-    و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود

نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 7:25 PM توسط قاصدک(MTN)| |

روز قسمت بود خدا هستي را قسمت مي كرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد هر چه كه باشد شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است و هر كه آمد و چيزي خواست يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن ، يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز ، يكي دريا را انتخاب كرد و ديگري اسمان را . در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بالي و نه پايي ، نه آسمان و نه دريا . تنها كمي از خودت تنها كمي از خودت را به من بده و خدا كمي نور به او داد . او كرم شب تاب شد . خدا گفت : آن نوري كه او با خود داردبزرگ است حتي اگر به اندازه ي ذره اي باشد تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .

هزاران سال است كه او مي تابد روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيد . 

یادمون باشه که همیشه از خدا بهترین رو یعنی خودش رو بخوایم

تقدیم به همه دوستای گلم .

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 4:24 PM توسط قاصدک(MTN)| |

سلام به همه ی دوستای گلم :

اول از همه می خوام یه جمله خیلی قشنگ بگم و بعد برم سر یه داستانک که خودم خیلی دوستش دارم و امیدوارم که خوشتون بیاد فقط نظر یادتون نره :

**دیدم بن بست بسته نیست وقتی نگاهم را برگرداندم ...**

زندگی همینه فقط باید در برخورد با مشکلات دیدگاهمون رو عوض کنیم یا به قول سهراب : چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید ...

شخصي را به جهنم مي بردند در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد ناگهان خدا فرمود او را به بهشت ببريد فرشتگان پرسيدند: چرا  ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه كرد ، او اميد به بخشش داشت .

خدا خیلی بزرگه و خیلی هم بخشنده امیدوارم همیشه و همه جا فقط به خدا توکل کنیم و جز اون به هیچکی فکر نکنیم موفق باشید دوستای خوبم .

نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 6:3 PM توسط قاصدک(MTN)| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت